انگار که دیگه آب بهش نرسه ،یه همچین حالتی
آخه هر چی دوست وبلاگ نویس داشتم یا وبشون رو حذف کردن یا هم 2، 3ماهی می شه آپ نکردن
این غمگین نیست؟
هر سال این موقع انتظار می کشم برای بعد از ماه رمضون که چه کارهایی می خوام بکنم
امسال بعد از ماه رمضون هم که باید درس بخونم
دیگه حوصله ندارم
از همه چیز خسته شدم :
ماه رمضون ، اینترنت ، روزه گرفتن ، کتاب خوندن،گرما، تابستون حتی آدمها
دیگه دوست ندارم نقش یه فاعل احمق رو تو زندگی ام بازی کنم
یک روز باید زندگی رو در کمال هوشیاری شروع کنم
"اگر خود را دز زندگی تکراری ساده حل می کرد امکان داشت زمانی برسد که او را پاک فراموش کنند"
من هم مثه نیکی جومپی در رمان "زن درریگ روان" ازساده حل شدن و زود فراموش شدن می ترسم
راستی نتیجه های امتحان خوشنویسی ام هم اومد 18 شدم
فکر 20 تو کله ام چشمک می زد
ولی خب....


