خيلي دلم تنگ شده بود خيليچقد اين حسو دوست دارم همينو مي گم همين حسي که موقع نوشتن واسه وبلاگم بهم دست مي ده
از بس حرف نزدم زبونم تو دهنم گم شده
يه جورايي دارم دچار ياس قلسفي مي شم نه از نوع منفيش که از نوع مثبتش
آره!!!دوست ندارم مذهبم در سطح روحم باشه دوست دارم مذهبم عميق باشه وبا يه لايه اي ضخيم
دوست ندارم مثه آدماي احمق و کودن هر ديني هر مذهبي که به خوردم بدن منم قورتش بدم
نه نه نه فک نکنيد از اسلام و دينم گريزان شدم گفتم که از نوع مثبتش
اجازه بده واضحتر بگم دوست دارم دينم مذهبم که همون اسلام باشه و شيعه از عمق وجودم باشه
از لايه هاي زيزين وجودم ريشه گرفته باشه
به نظرم آدما بايد به اين نياز فطريشون بيشتر توجه کنند و البته عميقتر شايد همه ي اينا واسه اين باشه که زيادي کتاباي شريعتي رو مي خونم
وااي بارون داره کاغذ سپيدمو نمدار مي کنه
يه جوورايي اين روزا مغزم با سئوالات فلسفي خودشو درگير کرده
مي خوام به زبون هملت حرف بزنم اصلا زندگي به اندازه دردي که آدم مي کشه مي ارزه؟
البته اينو که شوخي مي کنم (به قول بزرگ علوي)
مي بيني حرفها از دستم در رفتن
شما مي گيد چه کار کنم؟
چه کار کنم که مذهبم ريشه دار شه از لايه هاي زيرينم
مورچه ها هم انگار دوست دارن با من شريک باشن جلوي من که مي رسن متوقف مي شن
ووووي اينا هم دوس دارن ادمو قلقلک بدن!
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت
9:7 توسط محدثه| |
می دمد شبگیر فروردین
و من
هنوز بیدارم....
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت
16:26 توسط محدثه| |


