تبليغاتX
جادوی تنهایی

در ميلاد

 شنيدم صداي روزگاراني را

 كه به سويم آوار مي‌شد

و رودي را كه چون بالش

 پهن مي‌شد از

 لبان سقوط

 تا پيكر حسين.

 

 اي جوهر سرداري سرهاي بريده، شب‌بوها باز هم عطر تو را گرفته‌اند.

 عطر تو را كه با جوششي از آواز بي‌تابانه بال گشودي و با خون اصيلت تاريخ را نقاشي كردي.

 و اينك جهان سياه پوشيده است و كويران ز خون تو مي‌نوشند تا اندكي از حق سخن برانند و اينك تو هستي و جهاني سرشار از اندوه، اي جاودانه صبور بي‌بديل.

عاشوراي تو رسيد، هر چند حد تو در رثا نيست و عزاي تو چيزي چون حماسه است.

پرده اتاقم رو کنار می کشم صندلی رو می زارم کنار پنجره تا راحت تر بشه صدای هیئت سینه زنی محلمون  رو شنید که با صدای بلند حسین حسین می گن همونجا می شینم

خیلی وقت بود دلم هوای محرم کرده بود بالاخره 9 روز گذشت و رسید به تاسوعا و 1سال گذشت از تولد وبلاگ کوچولوی من واسه تولدش دوست داشتم یه کارایی بکنم  ولی...........

خلاصه

به جای تبریک گفتن تولد وبلاگم به همه ی شما تاسوعا و عاشورا ی حسینی رو تسلیت می گم

 

پرواز تو شب را شکست داد

باقی است یاد تو تا قیامت با ما. 

یا اباعبدلله

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 10:34 توسط محدثه| |
- حرمت قلم رو نگه دار. قلم نباید به دست آدمای دیونه و روانی بیفته ولش کن قلمو

- ولم کن اه

رومو بر می گردونم ،دوباره گریه رو از سر می گیرم

اونم کاغذی رو که پرینت گرفته بود تا واسه من بخونه، پاره پوره می کنه و می ندازه روی  من ِ دراز کش

صدای بهم کوبیدن در رو که می شنوم رومو بر می گردونم آینه رو بالا می یارم:

این چشای قرمز و شیشه ای و پف کرده مال تویه؟!!!

خب چیکار کنم . مامانم منو جوش می یاره یک ساله که علافه یه مانتو ام می بینی

پارسال رفتم تو یه مغازه داشتم مانتو ها رو نگاه می کردم :

واااااااااای ،انگاری یکی طرح دلخواه مانتو منو خونده باشه بعد دوختتش و آوردتش  اینجا رو به روی من

حالا یک سال می گذره  که دوباره گذرم اتفاقی به این مانتو فروشی افتاد که رفتم توش دوباره یک نگاه کردم تا چشم کار می کرد همش پالتو بود و بس ، یهو دیدمش انگاری منتظر خود ِ من بوده

ولی چیکار کنم مامانم از این مانتو خوشش نمی یاد ولی راضیش کردم بالاخره قرار شد امروز بریم قالشو بکنیم که مامانم بهونه آورد می گه هوا بارونیه ،پس فردا می ریم نمی شه رفت و از این حرفا دیگه...

منم از کوره در رفتم و زدم زیر گریه اینقـــد عصبانی شدم.

دیگه بی خیالش شدم .اصلا ازش متنــــــــــفر شدم متنــــــــفـــــــــــــــر دیگه نمی خوام ریخت اون مانتو رو ببینم  یادش که می افتم چشام شیشه ای میشه و مردمکش می لرزه

- خواهرم می گه تو دیوونه ای  مامان که نگفت نمی خرمش گفت پس فردا

- خب این یعنی بهونه

- بهونه نیست تو خلی احمق بچه شدی؟

مگه قانون جاذبه رو یادت نیست:"اگر شما چیزی را با تمام وجود بخواهید تمام کائنات دست به دست هم می دهند تا خواسته قلبی شما برآورده شود"

دیدی تو بهونه می یاری  نه مامان اگه واقعا می خوایش خب عصر برو بخرش دیدی بهونه از توست

راستش منم دیگه جوابی نداشتم بهش بدم و خداییش کم آوردم

ولی انگار می خوام با خودم لج کنم و با مامانم لجبازی

خیلی آروم شدم با شما درد و دل کردم هر چند می دونم وبلاگم خواننده ی  پروپاقرص نداره ولی خب حالّــــــــا.....

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 14:56 توسط محدثه| |

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند                 چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

                                                                                                      (حافظ)    

نمی دونم شما چقدر حافظ رو دوست دارید وچقدر به فالهاش اعتقاد دارید ولی من هم خودشو خیلی دوست دارم هم به فالهاش احترام میزارم مخصوصا از دیشب که اصلا یه حالی شدم

عاشق سه شمبه شبهای رادیو پیام هستم از اون بیشتر فالهای حافظی که با صدای قشنگ کاکاوند خونده می شه واقعا به این فالهای حافظی که کاکاوند می گیره اعتقاد دارم خیــــلی.

جداً مطابق با نیت در میان ، اگه تا حالا سه شمبه شبها رادیو پیام گوش ندادید به خاطر من این هفته رو گوش بدید؛ واسه خودتون می گم از ساعت 10شروع می شه تا 2 بامداداد ادامه داره که حدوداً حول وهوشه ساعت 12 فالشو می گیره

موقع گرفتن فال، فضا انچنان روحانی می شه که نگو

 دیشب هم مهمون برنامش مسعود شعاری(نوازنده سه تار) بود که موقع گرفتن فال با سه تارش خیلی فضای خوبی ایجاد کرده بود  منم حسابی رفته بودم تو حس یا به قول سهراب من که تا زانو در خلوص سکوت نباتی فرورفته بودم و حس وحالم دست خودم نبود فالش هم مثبت در اومد

اصلا قصد آپ کردن نداشتم نمی دونم چی شد به این زودی آپ کردم فال حافظ بود این کار رو کرد یا......!

راستی سالی کاست شازده کوچولو رو هم خریدم.محشر بود مرسی واسه این پیشنهاد خوبت.

و برای مهدی هم آرزوی سلامتی می کنم و امیدوارم حالت زود زود خوب شه و دوباره وبلاگتو هرروز آپ کنی واست دعا می کنم هر چه زودتر خوب شی و کامتو زود بهت برگردونن    

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 16:38 توسط محدثه| |

"باید با زنی که در زمستان ها شاه بلوط و در بهار گل می فروشد ،صحبت کنم اغلب اوقات از کنار هم رد می شدیم و من حتی یک بار هم  از او نپرسیدم حالش چه طور است 

می خواهم بدون ژاکت بیرون بروم و در برف قدم بزنم ،می خواهم پی ببرم سرمای زیاد چگونه است ،من همیشه خودم را می پوشاندم تا سرما نخورم

من می خواهم ریزش باران را روی صورتم احساس کنم

می خواهم هر کس مرا به نوشیدن قهوه دعوت کرد قبول کنم

می خواهم مادرم را ببوسم ،به اوبگویم دوستش دارم و از بروز احساساتم شرمگین نشوم چون تمام این احساسات در من وجود داشتند در حالی که همیشه آنها را پنهان می کردم"

 هر کس کتاب "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" رو خونده باشه متوجه حرفهای من می شه

اینا دقیقا حرفهای دل منم هستن من چون آدم خجالتی هستم از بروز احساساتم هم شرمگین می شم  البته با کمال تاسف

سالی راست میگفت باید اول از خودمون شروع کنیم برای یه تغییر اساسی در زندگی

منم به حرفاش دارم گوش می دم و می خوام از خودم شروع کنم ،می خوام زندگیمو کُن فیکون کنم

سالی خانوم تازه فردا هم می خوام کاست شازده کوچولو رو بخرم چطوره؟؟

حالا هم اینو بخونید همچین بی ربط هم نیست

"تمام" بایدها " و "شایدها" و "خواهد ها" توی آفتاب لمیده بودند و

درباره کارهایی که باید بکنند و شاید بکنند و می خواهند بکنند سخن سرایی می کردند

اما به محض اینکه سر و کله ی یک "کردم" کوچولو پیدا شد

تمام " بایدها " و "شایدها" و "خواهد ها"

پا به فرار گذاشتند و

هفت سوراخ قایم شدند"

            "عمو شلی"

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:17 توسط محدثه| |
مادر و مادربزرگ
محسن و پروانه وناهيد و من
گرم بگو و بخند
سار پر،هدهد و گنجشک و کبوتر،کلاغ
جغد دل آزار پر
يابا غلط مار پر

صبح شد
خاک دهن باز کرد
گفت:
شهر پر،
کوچه پر
سنگ وگل وشيشه،
باغ هم از ريشه پر

ظهر شد
مادرم از گوشه اي ويران خواند:
عشق پر،
خانه پر،
محسن و پروانه پر

"بيوک ملکي" 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 8:48 توسط محدثه| |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی