تبليغاتX
جادوی تنهایی

به جلد زمختش نگاه می کنم، تو دستم می فشارمش،

پوستش عین چوب می مونه با رگه های خاص خودش،از بچگی گردو رو دوست داشتم؛ هم خودشو هم مغزشو

هر چی زور می زنم از روی ترکی که داره بازش کنم ببینم  اون تو چه خبره نمی شه اینقد به در و دیوار می کوبمش  که خودش خودشو نشون می ده

اِاااای وا، خونه ی این گردوهه شده مثه من ؛کِرم زده و خالی.

این موقع صبح که می شه فقط صدای نون خشکیه که صداش خونمونو پر می کنه بازم خدا خیرش بده

پنجره رو باز می کنم یه سرکی به کوچه می کشم اونجا هم مثه من و خونه ی این گردوست

اصلا اعصابم خورد می شه نه کاری نه هیچ مشغله ای ،به ستوه اومدم اصلا هیچ حرف تازه ای هم واسه گفتن ندارم تروخدا شما بگید چیکار کنم

می خواستم با یه مطلب از جامعه ایرانی و خودسانسوری زنان بنویسم که گفتم  شاید برداشت بد شه و بی خیال شدم  الان تنها کار جدیدی که می کنم انتظاره؛ انتظار برای اعلام نتیجه های نهایی

لا اقل معلوم می شه که همینجا می مونم یا باید کوچ کنم به یه خراب شده ای مثه اینجا  یا هم همین روال رو باید ادامه بدم

هفته ی بعد همه چیز معلوم می شه ، چقدر خمار شدم می گم گرمای بخاری هم خواب آوره ها!!!

هــــــــــــا.......نترسید خمیازه بود

بقیه اش باشه واسه بعد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:24 توسط محدثه| |
وقتي که من بچه بودم
آب و زمين و هوا بيشتر بود؛
و جيرجيرک
شب ها،
در متن موسيقي ماه و خاموش ژرف،
آواز مي خواند
وقتي که من بچه بودم
زور خدا بيشتر بود
وقتي که من بچه بودم
بر پنجره هاي لبخند
اهلي ترين سارهاي سرور آشيان داشتند                  
آه،
آن روزها گربه هاي تفکر                           
چندين فراوان نبودند
وقتي که من بچه بودم
مردم نبودند
وقتي که من بچه بودم                                                                
غم بود
اما
کم بود         

اسماعيل خوئي

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:37 توسط محدثه| |

"نیست معلومم ز دور روزگار

بر چه می گریم چو باران زار زار"

 

برای دومین بار فیلم دیدار رو نگاه کردم اگر تا حالا ندیدین حتما ببینید البته اگر گیرتون اومد

شاید حدوداً 10تا صحنه قطره های اشک گونه هامو نوازش کرد

مخصوصاً دیالوگهایی که مینا لاکانی به صورت دکلمه بیان می کرد،فیلمش در مورد سرنوشت و تقدیر بود. واسه همین اول و آخرش یه حسی رو به آدم منتقل می کرد مخصوصا با بازیهای خیلی قشنگ مینا لاکانی ومهران مدیری.

به هر زوری که شده فیلم رو ببینید.وقتی فیلم تموم شد به سرنوشت خودم فکر کردم به تقدیرم ،به اینکه 5ساله دیگه چیکار می کنم یا 42ساله دیگه اگه خدا بهم عمری داد باید عنوان وبلاگم رو بزارم سیاه مشقهای پیرزن غُرغرو ،ازکجا معلوم شایدم پیرزن خجل وآروم.بگذریم

این دفعه به سرم زده کوهنورد بشم،وقتی تصمیممو به مامانم گفتم با یه لبخند معنی دار گفت:

شما یه روز می خواین نقاش بشین،یه روز نویسنده،روز دیگه دوچرخه سوار،امروزم که کوهنورد.

بعد هم شروع می کنه به نمونه کوهنوردانی که توی اقوام جونشون رو در اثر همین ورزش از دست دادن.

خلاصه بعده اصرارهای زیاد به مامان و بابام مجوز عضو شدن تو هیئت کوهنوردی رو می گیرم

بعد هم رفتم دنبال تحقیق درباره ی این ورزش .طی آماری که من به دست آورم

همین کوه صاحب الزمان خودمون تا حالا یه 8،9نفری کشته داده یعنی واسه 14نفر حادثه ساز بوده ولی هشت، نه نفر مردن.

وحشتناک نیست؟؟؟!

یه سری هم می گفتن که دچار آفتاب سوختگی و کوه گرفتگی می شین و از این حرفا......

خلاصه تمام چیزهایی که یه کوهنورد آماتور باست بدونه من می دونم ولی از خطرات احتمالیش خیلی می ترسم به قول مامانم اگه یه سنگ از زیر پات رد شه رفتی دیگه...

حالا مردّدم که چیکار کنم نظر شما چیه؟؟

حالا هم بس که از کتاب "چشمهایش"اثر "بزرگ علوی"تعریف و تمجید شنیدم می خوام امشب تا صبح بشینم و تمومش کنم

ببینم آخه چیه این کتاب .مُردم از کنجکاوی.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:37 توسط محدثه| |

دیشب یه فیلم دیدم "کلوزآپ"از عباس کیا رستمی داستانش تکون دهنده بود یه حسی بهم دست داد نمی تونم توصیفش کنم یه حسه عجیب و غریب

چند شب پیش هم فیلم "کمال الملک " رو دیدم خیلی قشنگ بود ،فیلمای تاریخی رو دوست دارم به شرطی که کارگردانش حرفه ای باشه  در غیر این صورت...

کِی بود؟؟چند وقت پیش تلویزیون فیلم "نیما یوشیج" رو پخش کرد وقتی اومدم پای تلویزیون و فیلم شروع شد ربع ساعت که گذشت گفتم تا حالم از نیما یوشیج بهم نخورده بلند شم برم پی کارم –بس که مزخرف و آماتور ساخته شده بود

این چند روز خیلی بیکار شده بودم ،خیلی حال و روزم داره میشه مثه قهرمان داستان"ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد"

راستشو بگم خودمم تمبل شدم یعنی حوصله ی هیچ کاری رو ندارم الا فیلم دیدن

3هفته پیش 10 تا فیلم یه جا خریدم الان فقط یه دونش مونده که نگاه نکردم هر چند که باید زودتر از اینا  فیلما رو تموم می کردم  ولی گفتم که.........

داشتم می گفتم زندگی من الان فقط داره روی یه خط صاف و افقی حرکت می کنه حتی این خط یه ذره بالا و پایین هم نمی شه ،ساده،یکنواخت،آبکی

الان که اینا رو نوشتم لجم گرفت از خودم دوس دارم هر کاری رو که دوس دارم انجام بدم چون  ما فقط یه بار به این دنیا می آییم و تو این ماجرای بزرگ قرار می گیریم بعد کلاغه به خونش نمی رسه ولی قصه ی ما به سرمی رسه

راستی الان که دارم آپ می کنم خط اتاق بابام رو یواشکی وصل کردم و واسه همین تند وتند کارامو باید انجام بدم.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:34 توسط محدثه| |

من از جهان  بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صدا ها می آیم

واین جهان به" لانه ی ماران"مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که تو را می بوسند،

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.

                                                     "فروغ فرخزاد"

وااااای که چقدر دلم واست تنگ شده بود کوچولوی مشنگم

باورتون نمی شه دلم هم برای شما ،هم برای وبلاگم یه ذره شده بود

همون اتفاقی که فکرشو می کردم افتاد،آره درست حدس زدید تلفونمون قطع شد  منم الان از توی کافی نت دارم آپ می کنم

واااااااااای که چقدر حرف واسه گفتن دارم ولی وقت کــم.

این چند روز خونمون خیلی شلوغ شده بود واسه مامان بزرگم که یه عمل چشم داشت،خونه ی ما هم شده بود کاروانسرا،رفت و آمد اقوام و قوم وخویشان خیلی زیاد شده بود

 همین رفت و آمد ها هم باعث میشه که بعضی آدما رو بیشتر بشناسی.معمولا این بیشتر شناختن ها منجر به یه حس تنفر می شه در نهایت.

از این تظاهرات آکنده به دروغ آدما بیزارم.بیزار

مهر،آبان،اینم آذر

آخرین ماه از این فصل زیبا

واسه من که خیلی زود گذشت اصلا باورم نمی شه

یادتونه توی چند تا پست قبلم چه برنامه هایی که نریخته بودم واسه این روزا.هیچکدومشونو انجام ندادم

همه ی روزا تند و تند ،پشت سر هم و بدون هیچ تفاوتی عبور می کنن و به تاریخ ابدیت می پیوندند.

روزهایم بوی کهنگی می دهد.

گندید دیگر خون گرم زندگی در کوچه های شهر

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 20:19 توسط محدثه| |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی