تبليغاتX
جادوی تنهایی

یکشنبه رفتم بیرون و یه سر به کتابفروشیهای تو مسیرم زدم ،باورت نمی شه هر چی پول همرام بود خرج کردم آخه توی کتابفروشی آدم دیوونه می شه

هر چی به چشم خوب اومد خریدم دیگه بیکار نیستم

صبحها تا یه موسیقی کلاسیک گوش کنم و چند صفحه کتاب بخونم ظهر می شه

الان دارم کتاب "دختر پرتقالی" رو می خونم کتاب جالبیه

بگم دیگه چه کتابی خریدم؟

"ماه شب 14" "بچه های قالیبافخانه" از هوشنگ مرادی کرمانی

"دست های آلوده"  ژان پل سارتر

"دختر پرتقالی"       یوستین گاردر

صدای شعر امروز

طراحی از چهره و دست

 

 

به گمونم همینا بودن ،چیزه دیگه ای یادم نمی یاد

چه حس ملسی به آدم دست می ده وقتی کتاب بخره حتی یه دونه

عصر بازم می خوام برم کتابفروشی و کتاب"بابا لنگ دراز" رو بخرم اون موقع دیدمش ولی مایه همرام نبود

الان به قصد خریدنش می رم ،فیلم هم می خرم ولی کارتون دیگه "نـــــــه"

آخه چند روز پیش یه کارتون خریدم "آنی کوچولو"از روی طرح جلدش و اسمش حدس زدم خیلی باید جالب باشه

ولی وقتی دیدمش یه "خاک بر سر" به خودم گفتم

آخه مخاطبش بچه های زیر 2سال بودش

ولی این دفعه "زیبای خفته" رو می خرم حالا می بینی!

راستی دارم یه تذهیب کار می کنم ایشاا...یه 1ماه و نیم دیگه تموم می شه ولی نه اگه تند کارش کنم یه 3هفته دیگه آماده اس.

راستی تا یادم نرفته بگم که من شاید دیگه تا یه 1ماهی نتونم بیام نت آخه تلفونمون امروز و فرداست که قطع بشه مامانم می گه تا عید دیگه نمی پردازیم تا شما اینقد اینترنت نرید. ولی من که می یام کافی نت !

واسه همین ببخشید اگه کامتناتون بی جواب موند.

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:51 توسط محدثه| |

 دوس داشتم هنرم  اونقدر عمیق بود که بتونم بقیه رو تحت تاثیر قرار بدم یعنی به فکر کردن وادارشون می کردم.

بالاخره امتحان عملیمو  هم  دادم 

هنوز که برگه سئوالا رو نداده بودن همه با هم پچ پچ می کردن و می گفتن موضوع در مورد نمایشگاه بین المللی ساعته. پیش خودم گفتم چه زود شایعه رو ساختن و پخشش کردن  وقتی برگه ها رو دادن دیدم:

بــــــــــــــلـــــــــــــــــه!!!

مثه اینکه شایعه نبوده خلاصه یه پوستر زدیم و یه آرم

پوسترمو با پاستل و مداد رنگی کار کردم آرمم با راپید دیگه.

وقتی بچه های  هم سن و سال خودمو  دیدم فهمیدم من چقدر متفاوتم.

خوشم اومد از خودم

نا گفته نماند که قبل از شروع امتحانمون تمامی بچه ها (خز و خیلان)با یه پسر به اصطلاح نامزدشون اومده بودن،

 نه که دخترا و پسرا با هم بودن اینا هم سوء استفاده کردن

این دختره ای که کنار من بود کشت منو

 خلاقیـــــــــــــــت صفـــــــــــر.

. همش می گفت بیا فونتشو تو بنویس ،بگو اینو چه رنگی کنم؟،چه تکنیکی کار کنم؟،وقت کم نمی آرم؟

خلاصه این علافیمون تا ساعت 7 طول کشید

اگه امتحانم نکته ی آموزشی نمی دونم چیزی نداشت ولی اینو خوب فهمیدم که:

هیچکدوم اونا لیاقت دوستی با منو ندارن

از بس خـَــ.............  بودن بچه ها

 

 

راستی فکر کنم که امتحانمو خوب دادم چون کار بقیه رو که دیدم به خودم امیدوار شدم.

نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 12:34 توسط محدثه| |
صد بار در يك روز مي ميرم

حتي

يك شاخه از محبوبه هاي شب

يك غنچه مريم هم براي مردنم كافي است....


"حرف هاي ما


هنوز ناتمام...

تا نگاه مي كني،

وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

آي ...

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان

چقدر زود دير مي شود!»


خبر  تکون دهنده اي بود
روحش شاد  که دوران کودکي مان را در دبستان  رنگي  دگر زد!

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 21:9 توسط محدثه| |

2روز پیش رفتم توی یکی از اتاقهای بابام یا به اصطلاح "کتابخونه بابام" که توش پره کتابه داشتم کتابها رو می دیدم یهو چشمم به یه کتابی افتاد به نام:

"کرمان و آقا محمد خان قاجار"

شروع کردم به خوندن کتاب،حالا هم تمومش کردم ،اشکهای من اجازه نوشتن نمی دن که.

یه همچین حوادث تلخی رو باورم نمیشد یا بهتر بگم یعنی این زجر و شکنجه ها مال تصورات و خیالاته ، که هر آدمی توی توّهماتش اینا رو می سازه  ولی نمی دونین که این حوادث برای "کرمان من" واقعیت داشت

اجازه بدید چند تا از این زجر و شکنجه هایی رو که آقا محمد خان کثیف به کرمانیا داده بود مثال بزنم البته یه چند تایی:

"آقا محمد خان وقتی مشغول نماز بود پشت سر هم اسیر می آوردند و او حوصله نکرد که در پایان نماز به کار آنها رسیدگی کند ،همان هنگام بر سر جانماز  و تعقیبات نماز ،17 نفر را با اشاره – در حالی که دست خودش را به گردن یا گلوی و گوش و چشم خود می برد – به بریدن گردن یا گوش یا در آوردن چشم محکوم  کرده بود."

 

مثلا اکثر مردای کرمان رو کور کرده بود اونم چطوری؛ جلّا دان ،تخم چشمها رو با انگشتای دست خودش از حدقه در می آورد و مردا رو کور می کردن یا نمی دونم شکنجه های درد آور و هزار تا چیز دیگه. سر بازاشونم به هتک ناموس تشویق می کردن که مثلا دخترا و طفل معصوما رو وسط چار سوق بازار علنا جلوی مردم و عبور و مرور سربازا مورد تجاوز قرار می دادن

 

"جنون بی ناموسی در شهر بیداد می کرد"

یه قسمتی از کتاب هم نوشته :

"جمعی از دختران و عروسان با عفت و نجیب برای حفظ  ناموس خود فرار کرده به قلعه دختر که نزدیک شهر است پناه برده بودند لشکریان بی شرم می ریزند که در آنجا آنها را به دست آورند دختران با شرف تماما خود را به چاهی که در آنجا بوده می ریزند .لشکریان ناپاک رسیده کار را به این شکل دیده ،لب چاه را به روی آن بیچارگان خراب کردند و الان چاه دختران و قلعه دختر یادگار آن تاریخ است"

 

تازه ،می دونید همه ی این جنایات واسه چی بوده؟

واسه اینکه زنان و دختران بر برج و بالای باروها اومدن و تصنیف "آقا ممد خان اخته..."

رو خوندن . همین نقص عضوی  که  آقا محمد خان داشته منشا تمام عقده های روانیش بود

خوندن این شعر اوونم از زبون دخترا و زنان آتیش کینه رو تو دلش شعله ور ساخت که همه ی انتقامش رو از دریچه ی هتک حرمت و ناموس مخالفین می دید.

 

حالا مغول و چنگیز و تیموریان قوم غیر ایرانی بودن ولی سربازای آقا محمد خان که ایرانی بودن و با ایرانی یه همچین کاری کردن

چه بی غیــــــــــــــــرت!

چه فاجعه ی تلخی بود ؛نه؟

فکر کنم تا یه هفته همین طوری دپرس بمونم

فکرش دیونم می کنه آخه منم یه کرمانیم دیگه.

دیگه خیلی زیاد نوشتم ،دستم درد گرفت ولی کتاب هنوز خیلی حرف واسه گفتن داشت که من نمی تونم این همه بنویسم یه چیزایی هم هست که خودتون بخونید بهتره.

اگرم متاسف نشدید ،تقصیر قلم ضعیف منه دیگه ، ببخشید.

راستی کارت اهداء عضوم الان اومد اینقد خوشگله.

نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 14:25 توسط محدثه| |

اینقد دلم واسه این حیوونکی می سوزه! اشتباهی نگیرید

کامپیوترمو میگم.آخه داداشم هر روز می افته به جون این بدبخت ،دیگه چیزی ازش نمونده؛یه روز رایتر می زاره،یه روز cpuمی زاره یه روز یه چیز دیگه ازش بر می داره. بیا.هه.الانم که دوباره قات زد اگه من تا دو ماه دیگه نیومدم بدونید حتما کل کامَم یکجا سوخته،اون وقت من بدشانس با چی آپ کنم؟اینم سر و وضع من!

تازه میخواستم برم چند تا پوستر ببینم نا سلامتی چند روزه دیگه کنکوره عملی دارمـــــــــــــــا هیچی هم سرم نمیشه ،به خـــــــداااا

اصلا آمادگیشو ندارم الانم که منتظر کارنامم .آخه با کارنامم همه چی تقریبا معلوم می شه اگه رتبه ام بالای 1000بشه می ترسم از امتحان عملی ام،بهم حق بدید آخه نه تمرین کردم نه توی مدرسه معلم خوبی داشتم.

می دونی چیه؟ الان که فکر می کنم می بینم اگه به گذشته بر می گشتم 70%می رفتم رشته نقاشی 30%هم می رفتم گرافیک رایانه ای.آخه به نقاشی خیلی بیشتر علاقه مندم تا گرافیک چون گرافیک رو یه خورده از نقاشی سخت تر می بینم

خوب البته هر رشته سختی های خودشو داره حالا نمی گم که گرافیک سخت تره شاید واسه من سخت تر باشه که خلاقیتم به ته رسیده ولی ....

راستی نظر شما چیه؟

خواهش می کنم حتما نظرتونو در مورد گرافیک سخت تره یا نقاشی رو بهم بگید خواهش می کنم البته صادقانه.

اینم یه تاپیک واسه بحث؛دیگه چی میخوایــــــــــــــــــن؟؟؟!!

نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 12:1 توسط محدثه| |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی