تبليغاتX
جادوی تنهایی
        بيدار بوديم
        شب بوهايمان را    
        چيدند
                      مانده ايم
       با برشي از آفتاب
لاي دو پنجره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 15:40 توسط محدثه| |

اون وقتايي که ازهمه بدم مي ياد و دوس دارم تنها باشم فکرمي کنم چه قدر خوب بود شطرنج تک نفره بود
مي نشستم تنهايي شطرنج بازي مي کردم آخه من معتاد شظرنجم 
فقط کتاب و شطرنج مي تونن منو از تنهايي درآررن
وقتي ديدم نمي تونم تنهايي شطرنج بازي کنم يکي از کتاباي کامو رو برداشتم بخونم ولي ،نه اين دفعه چشام کم سو شده بود و خسته
اين دفعه  قلمم  منو همراهي   مي کنه اين يعني تنهايي لذت بخش
منزوي بودن رو دوس دارم چون باعث مي شه آدم بيشتر فکر کنه
آدماي منزوي رو دوس دارم چون مي دونم آدماي متفکر و  خلاقي  هستند و کم   حرف
انگاري قلمم داره از رنگ ميره کم کم.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 22:9 توسط محدثه| |

 

 دعاي سحر رو هميشه دوس داشتم از اون بيشتر ربناي ملکوتي شجريان رو  که مسجد محلمون دم افطار که مي شه هميشه با صداي بلند پخشش مي کنه راستش یاد آور روزای شیرینه واسم .فک کنم واسه همه همینطوره.نه؟

یاد ماه رمضون پارسال افتادم.آخـــی.چه روزای خوبی بود

سر ظهر که می شد من چادر سفیدم رو با گلهای ریز بنفش رنگی که داشت سرم می کردم و روی سجاده مشکی ام قامت می بستم  بعد از اونم قرآن سبز رنگمو باز می کردم و شروع می کردم به شمردن یک جزء که می شد می بوسیدمش و می ذاشتمش رو طاقچه.

عصرا هم  صیام تیام و حتما باید می دیدمش از اون به بعد شم بوی غذای خوشمزه ای مثله خورش فسنجون یا خورش به  به مشامت می خورد و منتظر افطار بودی بعدشم فیلما و بعدشم طبق معمول خواب!!!حالا یک سال گذشت.

 

 

کسی نمی دونه نتیجه های فنی رو کی می زنن من که یه عمره چشم انتظارم!

نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:39 توسط محدثه| |
همزمان با روز تولد هوشنگ مرادي کرماني منم کتاب جديدشو (پلو خورش)رو تموم کردم
من خيلي آثارشو دوس دارم خيلي با هاشون ارتباط بر قرار مي کنم
بيشتر با کتاب "شما که غريبه نيستيد"
واقعا قشنگ بود، خيلي قشنگ
اگه نخوندين توصيه مي کنم حتما بخونيدش
من با اين کتاب به شخصيت و آثار اين نويسنده عزيز و دوست داشتني علاقمند شدم (نه که  همشهري هستيم ديگه بيشتر)
چند روز پيش که رفتم نمايشگاه چند تا کتاب از هوشنگ مرادي کرماني خريدم که "پلو خورش "رو امروز تموم کردم
اين کتاب رو هم اگر نخوندين حتما بخونيد خيلي قشنگه به خصوص داستان آخرش که پلو خورش باشه
اشکمو در آورد راجع به بچه هاي زلزله زده ي بم بودش که خيلي غمگين بود
وايــــــــــــــسا ، وايـــــــــسا،يه لحظه صبر کن
اگه کتاب پلو خورش رو هنوز نخوندين و قصد دارين بخونيد اين چند خطو نخون چون قسمتي از داستان لــو مي ره اينو براي اونايي نوشتم که کتابو خوندن
اين تيکه واقعا اشکمو در آورد که بچه ها گفتن:
ما براي خود سر و ساماني داشتيم،هفته اي چند شب مهمان داشتيم روح پدر و مادرمان،وقتي ببيند بچه هاشان به چه خفت و خواري افتاده اند آزرده مي شود
راستي يادم رفت تولدشو تبريک بگم
تولــــــــــدت مبارک
نوبتي هم باشه نوبت کتاب »سوء تفاهم« آلبر کاموست
اينم از نمايشگاه کتاب خريدم که الان اينو مي خونم
خوب شد رفتم نمايشگاه و کتاب خريدم چون خون تو رگ بيکاريم گوله کرده بود
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:56 توسط محدثه| |
من نمي دونم اين مرتيکه مي خواست اعصاب منو خورد کنه يا ؟؟!!!..............
هي داشت رو اعصاب من راه مي رفت
از اولي که نشست کنار من توي ايستگاه اتوبوس همش وراجي مي کرد در مورد زندگي خانوادگي خودش
 اينطور که من حرفاشو شنيدم (البته من هميشه اينقد فضول نيستمــــــــــا)
همش بين دختر و پسراش  تبعيض مي ذاشت  آقاهـــــــه!!!!
اين يه مورد  واقعا واسه من غير قابل تحمله نه اين که تحملش سخت باشه ها نه!غير قابل تحمله
اااايـــــــــــــــــــــــش بدم مي ياد از اين اخلاقا
حالا از شانس بد ما هم زن دايي محترمه  ما اينجور رفتاري از خودشون در وکنن
که تحملش واسم غ.ق..ت.
 من نمي دونم اين چه جور زنيه که اصلا احساسات زنونه رو دوس نداره که هيـــــــــــــــــــــــــــــــــــچ ،بدشم مي ياد. از اخلاق و روحيات مردا خوشش مي ياد راستي ياد حرف الکساندر دوما افتادم که بهتون مي گم:
زنانيکه مي خواهند مرد باشند، زناني هستند که نمي دانند زن هستند
حالا بگذريم از سر اين بيچاره.....
نخواستم غيبت کنم فقط درد و دل بودااااااااااااااااا

بی خیال حرفای خاله زنک
حالا که اينطوري شد منم اين 2مورد غ.ق.ت رو مي گم واستون:
1-تبعيض بين دخترا و پسرا
2-ديدن فيلم جواهري در قصر
اميدوارم شما جز اين دو مورد نباشيد

مفهوم شد؟

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 20:37 توسط محدثه| |
 

من معذرت مي خوام
شما بايد شرمندگي عميق منو واسه اين کج سليقگي من قبول کنيد
بايد اعتراف کنم که من از قالبم سير شده بودم يا شايدم بدم اومده بود
واسه همين قالبمو عوض کردم
بعد خواهرم با کمال پروريي گفت:قالب جديدت خيلي خز و خيل و لوليه
بعدم ديدم راست ميگه ها گفتم تا دير نشده قالب اصليمو بزارم سر جاش

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:50 توسط محدثه| |
حالم خوش نیست سرما خوردم

فقط خواستم بگم عیدتون مبارک              

نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 20:20 توسط محدثه| |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی