تبليغاتX
جادوی تنهایی

اِ اِ اِ مگه ساناز نگفته بود که من امشب حتما می یام بلاگتو وکامنت می زارم واست پس چرا هنوز همون 1۳ تان؟! ولش اصلان مهم نیست به جهنم سوسک شه الهی

این سایت کلوبم که همش اشفاله هی رفرش 

بله؟؟؟!!؟اشتراک یه ساله40چراغ25000هزار تومن؟!؟

ای بابا حالا یه بار رفتم تو تبلیفات بلاگفا دیدی حالا؟

آها ،برم توی تبلیغ سایت کلوب بودش cdآنشرلی رو بخرم بله؟!!!؟؟12000هزار تومن 9 تا  vcd  برو بابا واییییی ببین چی پیدا کردم سایت هلو کیتی رو چه بامزه ست برم قسمت شاپش شاید اینجا یه چیزی گیرم بیاد این کارن مام  تو این گیر و ویری وقت گیر آورده؟الان وقت dcشدنه آخه؟

دوباره می زنم  کانکت .اَه نکبت .چقد بدم می یاد از این erore domianاینم از شانس من ولش به جهنم  می رم ناهارمو می خورم از فرط عصبانیت و تند تند خوردن لقمم تو گلوم گیر می کنه و منصرف می شم از غذا الانم ساعت 20 دقیقه به 3 . نمی دونم چه خاکی به سرم بریزم با این مشغله ذهنی .

دوس دارم فیلمای خیلی خوبو ببینم و بخرم مثله: آنشرلی با مو های قرمز و قصه های جزیره .و بابا لنگ دراز و امیلی... از این فیلمای دخترونه دیگه

دیگه دوس دارم همش اشتراک مجله های  مختلف بشم مثه:حرفه هنرمند و ماهنامه ادبیات داستانی و 40 چلراغ و ... از این مجله های هنری دیگه

دیگه دوس دارم ....... خیلی چیزای دیگه دوس دارم دستم درد گرفت به خدا از بس نوشتم.

از این زندگی یکنواخت خسته شدم صبحا رأس ساعت 9:30 از خواب بلند شم و ساعت 1:30 ناهارو و ساعت 1:30 خواب  دیگه حوصلم سر رفت  تروخدا شما یه فکری کنید منتظر نظراتتون هستم شاید از این یکنواختی در آم

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:24 توسط محدثه| |
سلام،سلام اي آدماي دور و بر،
آي آدماي خسته  ي هر روز من
ديدين که من ساده تر از
 پريدن مرغ از قفس پريدم و
 رفتم ز شهر
راحت شدين؟
خستگي و ناراحتي
در اومدش از جونتون؟
يادتونه
 با هم ديگه داد مي زدين:
آي ديوونه برو بمير بي بهونه
،واله و حيرون مي شدم
از شما گريون مي شدمياز شما گريون مي شدم
جمع مي شديد دور و برم
داد مي زدين:
آي ديوونه بخون، برقص، يادت مي ره
مي زدم و مي خوندم و داد مي زدم
به سنگه دنيا مي زدم
از صداي داد زدنم قهقهه ها بالا مي رفت
شاد مي شدن دور و برم
چشاي من پر مي شدش
گريه و لرزون مي شدش
آخه همين داد زدنا آخر بي درموني يود
صداي غمگيني از اين ديوونه که مي دوني بود
دلم مي سوخت واسه خودم،
آخه کيم؟
آخه چيم؟
کجا ميرم؟
غمگين و حيرون مي شدم
راهي تو هر خيابون
پشت سرم داد مي زديد
آي ديونه بازم بخون
سنگ مي زدم به اين و اون داد مي زدم:
آي آدما غصه ي من دلواپسي واسه خودم ،
واسه زمين
،واسه شماست ،
واسه شما که گم شدين تو اين جهان بي وفا
تو دود و ماشين و بلا
باور کنين شهر بقا دوره از اين هياهوا
رسيدن ما آدما به خونه ي واقعي
تنها به يه شرطه و بس صداقت و محبت و وفا وبس
داشتم مي گفتم واستون
بعده همه زندگيه تلخو سياه
تو زمينه سبز و سپيد و پر ريا
يه شبي ساده تر از گفتن مرگ مردم و
من رفتم از دنيا
مردن من غنيمته بازم
يه نون خور کم مي شه
يادتونه جسم ضعيفه ديوونه
افتاده بود تو خونه
هيچ کي نبود کاري کنه
حتي بياد ديوونه رو خاکش کنه
بعده همين سادگي مردن من
شايدم ساده تر از رفتن من
من پريدم تو آسمون
يهو ديدم نيستم ديگه يه ديوونه
شل و کور و بي نشونه
اين شد که من راحت شدم
از رنج بودن تو زمين
باور کنيد اين مرگه ساده
يه روز مي ياد سراغه شما
ساده تر از گفتن مرگ
مي ميريدو مي ميريد
و همين و بس
اما نياد اون روزي که بد باشيم
و مرگ بياد سراغتون
يادم مي ياد توي زمين يه بچه بيچاره بود
پدر نداشت
،خونه نداشت،
آواره بود
کناره اين خيابونا
قدم زنون هي داد مي زد:
آي روزنومه ،آي روزنومه
اما فروش روزنومه خرجي اون رو نمي داد
آها بگم که
بچه هه مادري داشت
افليج و بي کس و مريض
ولي اين بچه خوب غذا نداشت
واسه ي مريض ،
مريض که مادرش بود و عزيز
يواش يواش ايام نوروز مي رسيد
خلاصه اين بچه هه از بي پولي در مونده شد
يهو يه تصميمي گرفت
ذغال به صورت زد و
يک قابلمه شکسته رو تو دست گرفت
پسره شد حاجي فيروزه
که کاره عيده نوروزه
مي زد و مي خوند :
ارباب خودم  سام عليکم ،
ارباب خودم
سرتو بالا کن
ارباب خودم ،
بزبز قندي
ارباب خودم
چرا نمي خندي؟
بچه هاي پولدار شهر
از صداي خنده ي اون
،شاديه اون
پول دادن و رفتن سوي کاراي خود
بچه ي غصه دار قصه ي ما
با شادي کردن پول گرفت
چه کار سختي بود و بس
غصه داري شادي کنه
به سختيا و مشکلا
دهن کجي ، دهن کجي
هي خودشو خالي کنه
خلاصه اون غذا گرفت واسه ننه اش
دويد سوي خونه ي سرد
ساعت شمار هي تيک و تيک
مي رفت روي سال ديگه
وقتي رسيد بچه خونه
سال ديگه شد سال ديگه
بچه با نون تندي دويد
سوي ننه اش داد زد و گفت آهاي ننه سال نويه
براتون نون آوردم
اما ديگه از ننه هه کسي صدايي نشنيد

چون من خودم اينو خيلي دوسش داشتم گفتم واسه شمام بزارم
اين شعر مال هاتف عليمرداني يه که با صداي قشنگ مهران مديري واسم طنين انداز مي شه
شمام گوش کنيد مطمئن باشيد مي صرفه

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 18:33 توسط محدثه| |

گريه نکن زار زار....
اينو آبجي کوچيکم روي کاغذ واسم نوشت
منم گريه امونمو بريده بود و نمي تونستم ساکت شم
هيس الان مامان مياد و آبروت مي ره ها....
اه ولم کن تو ديگه پا مي شم مي رم توي حياط و با خيال راحت لاي کتاب شيمي شروع مي کنم به گريه کردن تا بقيه ازاين قضيه بويي نبرن درست عينه بچگيهام که وقتي بابام  و مامانم رفته بودن مکه روزاي هغته رو مي شمردم بابام اينا بر گردن 4شمبه،5شمبه....
بعد از حدود 2ساعت گريه کردن خلاصه يه کم آروم مي شم و مي رم توي خونه که واسه آخرين بار مامانم اينا رو ببينم و تا ميام تو مامانم از پشت سر ميپرسه:
دوس داري من پيشت بمونم؟يا اصلا مي خواي من نرم و پيش تو بمونم؟آره؟منم بغض ميکنم و مي زنم زير گريه با اون گريه اي که من کردم اشک توچشاي مامان سنگيني مي کنه و بغض مي کنه ولي گريه نمي کنه
ولي من دائم گريه مي کنم و مامانم مي گه منم اصلا نمي رم و اينطوري خوش نميگذره بدون تو محمد
بابامم سر ميرسه با يه سيم کارت واسه من مظلوم
قرار بود مامان اينا اون شب برن ولي با گريه هاي من همه چيز کنسل شد و قرار شد آبجي کوچيکم پيش من بمونه  تا من کمتر احساس تنهايي کنم
منم پيش خودم مي گم اه  ببين بازم اين کنکوره شر شد واست
خلاصه مامانم و بابامو 2تا آبجي بزرگم ميرن مشهد اونم ساعت 2 بعد از ظهر
بالاخره از صبح جمعه انتظار و تلفوناي من و نسرينم شروع مي شه تا ساعت 2:15 که بعد از يه سال من و نسرين همديگرو باز روز کنکور ديديم و انگاري هر 2تامون لال شده بوديم
مي ريم مي شينيم روي صندلي ها و آماده مي شيم
خانوما شروع کنيد
بعد از حدود 3:ساعت و نيم ديگه:
برگه هاتونو بزارين پايين و
ساعت 7و نيم  شب ميرسم خونه وبا خيال راحت مي يام دراز بکشم و باخ گوش کنم که تلفن زنگ مي خوره
بابامه ...مي خواد احوالمو بپرسه بعدم ببينه که من اين لعنتي رو چيکار کردم
دوباره ميام بخوابم که بابابزرگم تلفونو مي لرزونه و....
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:18 توسط محدثه| |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی