تبليغاتX
جادوی تنهایی
نمي دونم ورود به دنياي 18 سالگي چه مزه اي؟؟!؟
فقط اينو مي دونم که يعني ورود به دنياي بزرگترها و تموم شدن دنياي کودکي و نوجواني.
وقتي که به گذشته بر مي گردم و اين جاده تقريبا هموارو مي بينم پيش خودم فکر مي کنم که اين 18 سال رو يا اين مراحل مقدماتي رو چگونه گذروندم و ...
ياد اين جمله مي افتم و خود به خود بي خيال گذشته مي شم
"در انديشه آن چه کرده اي مباش در انديشه آن چه نکرده اي باش"
به همين خاطر به فکر فرداهاي روشني هستم که پيش رو دارم واز همين لحظه تصميم مي گيرم مبارز خوبي باشم و چيزهاي زيادي از زندگي بخوام
دوس ندارم يه آدم معمولي در کنار هزاران آدمه ديگه اي باشم که در کنار هم دارن زندگي بي دغدغه شونو مي گذرونن پرمود تبرا مي گه:
وقتي همه مانند هم فکر کنند کسي فکر نمي کند
دوس دارم يه آدم خاص و متفاوت و کمي هم قرمزتر از بقيه باشم و به دنبال هدف شدنم باشم با يک مسير نا مشخص و محو
از الان از اين 18 سال به بعد مي خوام همون طور زندگي کنم که دوس دارم
همين الان که آخرين ساعات 17 سالگيم رو دارم سپري مي کنم فال حافط رو باز مي کنم و سال جديدم رو به فال نيک مي گيرم:
مقيم بر سر راهش نشسته ام چون گرد
بدان هوس که بدين رهگذر باز آيد
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 21:52 توسط محدثه| |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی