تبليغاتX
جادوی تنهایی
روزاي جمعه همش يه حسيه با روزاي ديگه به کلي فرق مي کنه نمي دونم چرا!؟
انگاري خدا موقع آفريدن روزاي هفته اون شش روز هفته رو يه بار و روز جمعه رو يه بار ديگه و با يه حساب و کتا ب ديگه آفريده.
خوب بگذريم...فقط خواستم بگم امروز جمعه ...همين...!!!
ارديبهشت هم به نيمه رسيد اينم از اين ماه بهاري
ولي باورم نمي شه انگار همين دو روز پيش بود که شروع کردم واسه خوندن کنکور و فقط دو ماه و نيم ديگه وقت باقي مونده . انگار هر چي حفظ کردم از اون سوراخ کوچيکه ي مغزم بيرون رفتند
ولي خداييش (حالا بين خودمون بمونه)هيچي هم نخوندم يه روز اينقد به خودم فشار مي آوردم که تا آخر شب مي ديدي 10-11 ساعت درس مي خوندم ولي مثلا هفته ي بعدش خيلي مي خوندم 4-5 ساعت يعني تا ميومدم درسامو مثلا  طراحي و بخونم ديوونه ي طراحي و نقاشي هاي ارنست واتسون و پيکاسو مي شدم که ديگه حس نقاشي و طراحي بد جوري مي زد به سرم و دست بردار نبود اين حسه
ديگه خلاصه ... مجبور مي شدم که برم سراغ اين حسه ديگه ... چيکار مي کردم!!؟؟هان!؟
شيفتگي بيش ار حد به رشته ات هم اين دردسرا رو داره ديگه!
اين چند روز دلم بدجوري هواي نگارگري و نقاشي (اونم از نوع مداد رنگي اش )کرده واسه همين اين روزا همش ميرفتم موزه ها و نگارخونه هاي شهر و پيگير اين حسه شده بودم و به کلي درs خوندنو يادم رفته بود ولي حالا که غروب شده به فکر درس خوندن افتادم و يه برنامه ي درست و حسابي و سفت و سخت واسه خودم ريختم که فکر کنم اگه به همين ترتيب ادامه بدم ديگه وقت نکنم به وبلاگم سر بزنم همچنين به خواننده هاي وبلاگم...!

راستی نظرتو در مورد قالبم می خوام

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:12 توسط محدثه| |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی