تبليغاتX
جادوی تنهایی

طرب، اي دل كه نوبهار آمد          از صبا بوي زلف يار آمد

بلبل از شوق گل چنان ناليد         كه گل از وجد جان به سپارآمد

 

شكوفه هاي بهاري پيكر عريان شاخه ها را بوسه مي دادند و غنچه ها تبسم بر لب داشتند ،بهار بود، زمستاني سرد راپشت سر گذاشته بود.

من همه ي مظاهر طبيعت را دوست دارم ؛ زمستان و باران را ،پاييز و درحتان خزان زده را ، تابستان و ميوه هاي شاداب را و بهار را از همه بيشتر مي پرستم.

شكوفه هاي سفيد صورتي و گاه قرمز را جاودانه ستايش مي كنم.

وقتي بچه بودم ،از روي رنگ شكوفه ها ، درخت ها رو مي شناختم

مي دونستم شكوفه هاي سفيد درشت مال درخت بادام است و شكوفه هاي صورتي واسه درخت سيب و شكوفه هاي قرمز مال درخت هلو است. شكوفه هاي گيلاس و آلبالو رو هم مي شناختم.

دوست داشتم باغبان هميشه ازشون مواظبت كند تا آدم هاي خود خواه آنها را نچيند.

من عاشق شقايقهاي سرخ دامن صحرا هستم ،چه شعرها كه شاعران براي اين لاله دلسوخته صحرا سروده اند و چه تعبير هاي عاشقانه از داغ دل او كرده اند.

طبيعت بيدار شده است ،ايكاش ما هم بيدارو آگاه با او دمساز شويم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 16:56 توسط محدثه| |

خيلي افسرده شدم واقعا غمناك بود

خيلي وقت پيش يه نفر بود كه واسه در آوردن نون زندگيش هر از چند گاهي پيش باباي من مي يومد و كمك مي گرفت خلاصه بعد از سالها بنده خدا تصميم گرفت ما رو مهمون خودش كنه .

از وقتي كه رسيديم دم خونشون تا وقتي كه خواستيم بريم همش ناراحت كننده و اشك آور بود

(اين جور وضع زندگي كردن) بدبختا خودشون نون خوردن نداشتن چه برسه يكي ديگه رو هم مهمون كنن ديگه نمي دونم چي بگم جز آه و افسوس و افسوس...!!!؟؟؟؟

 

 

كودكي در دفتر مشقش نوشت

زندگي يعني غمي بي انتها

زندگي يعني شكست شيشه اي

در هجوم بي ام‍‍‍‍‍‍ان سنگها

 

 

زندگي يعني سكوت مادرم

از غم و اندوه و اشك و رنج و درد

دستهايي زرد و بيمار و كبود

رختشويي در زمستانهاي سرد

 

 

زندگي يعني كه هر شب خواهرم

ناله از چشمان بي سويش كند

مادرم هم با غم درماندگي

با نوازش دست در مويش كند

 

 

زندگي يعني كه من در دفترم

جاي گل يك سفره خالي كشم

يا به جاي خانه اي با دود كش

خانه اي با سقف و بي قالي كشم

 

 

باز فردا كودكان مدرسه

خنده بر سوراخ كفشم مي كنند

يا كه بر پيراهن پر وصله ام

خنده هاي شاد و بي غم مي كنند

 

مشقهاي ريز من را باز هم

مي زند خط خشمگين آموزگار

باز هم مي گويد او كوري مگر

عينكي همراه خود فردا بيار

 

 

هر كدام از بچه هاي مدرسه

مي دود دنبال من مي خندد آه

جرم من فقر است و رنج و بي كسي

 مي خورم سيلي به جرم اين گناه

 

 

باز هم خواهم نوشت از زندگي

زندگي زخم عميقي بر تن است

زندگي يك قصه از اندوه ماست

زندگي موضوع انشاي من است

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:6 توسط محدثه| |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی