تبليغاتX
جادوی تنهایی

 امروز دومین روز هفته است که از استراحت من میگذره ، امروز صبح هم مثه روزای دیگه با کتاب و موسیقی و چیزای دیگه خودمو سرگرم کردم دیگه کم کم بیکار شده بودم این یک نواختی داشت رو اعصاب من راه می رفت که مامانم بهم گفت :

بیا بریم خونه ی خاله خانم جان (خاله ی مامانم) یه زن پیر و شکسته که 60،70 سالی از سنش گذشته 

 

تنها و بی کس تو یه خونه ی قدیمی و نقلی زندگی می کنه ، خلاصه با مامان رفتیم تو یه کوچه ی قدیمی که آدمو می بره به دوران قجر یا شایدم قصه های کودکی ، دستگیره ی یه در چوبی رو چند بار به در می کوبم یه پیرزن با کمری خمیده و عصایی هم به دست و عینکی که مثه تموم مادر بزرگهای دیگه رو چشاش بود در رو باز کرد ،صدای لرزون و پر از حزن و صمیمیتش آدم یاد کارتون خونه ی مادر بزرگ می برد ، برای اولین بار بود که به خونش  رفتم ، از حیاطی با دیوار های گچی و یه حوض ترک خورده که خاص تموم خونه ای قدیمی است رد می شی به خونه ای می رسی که تنها یک حال و یک اتاق کوچیک داره .

پیرزن مهربون در حال ریختن چایی بود که منم طبق عادت بلند شدم و رفتم تو اتاق ، یعنی می شه یه پیرزن این همه کتاب داشته باشه

،اتاق پر کتاب بود و من در تعجب که این کتابها مال چه کسی می تونه باشه ؟؟؟!!!!

خیلی اتفاقی چشمم به یه کتاب که خیلی وقت پیش دنبالش می گشتم افتاد:کتاب زندگی "تورگینف"اثر هنری ترویا. خیلی خوشحال شدم ،دزدکی این کتابو برداشتم ولی یه عذاب وجدان داشتم که بالاخره بهش گفتم خودش با مهربونی بهم داد شب که برگشتم خونه 2،3 صفحه ای از کتابو خوندم دیگه داشت کم کم خوابم می گرفت ، به این فکر می کردم که دیگه از صبح بیکار نیستم و می تونم این هفته ای رو که به خودم استراحت دادم کتابو بخونم.  

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 12:1 توسط محدثه| |
من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم
و صدايي بشنوم
که با من ميگويد
اين لحظه, مرا چه هديه خواهد داد؟
نياموخته ام
گوش فرا دادن به صدايي را
که با من در سخن است
و بي وقفه ميپرسد
من بدين لحظه, چه هديه خواهم داد


مارگوت بيکل

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 15:11 توسط محدثه| |

یکی گوید حسینم سر ندارد ............... چرا کس پیکرش را برندارد ؟

یکی گوید تن عباسم این است...............همین نور دل ام البنین است

یکی گوید حسین جان اکبرت کو؟..............گلو بریده یعنی اصغرت کو

یکی گوید پدر با ما نیایی ؟ .................چرا از کودکان کردی جدایی ؟

یکی جسم برادر را ببوید ...................نشسته درد دل با او بگوید

یکی دست گل خود را بجوید ....................که شاید با سرشک دل بشوید

 

نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 12:36 توسط محدثه| |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی