تبليغاتX
جادوی تنهایی

دیگه نمی خوام ، صبحانه نمی خورم

با همون صدای کودکانه ای که نمی تونست"ص"رو درست تلفظ کنه

استرس داشتم ؛ اون روز یه شور و حال دیگه ای داشتم ، نمی دونم چه جوری توصیفش کنم روز اول مدرسه رو اونم مدرسه رفتنی که قبلش نه مهد کودک رفته باشی نه آمادگی ،حقم داشتم

:مامان به دائی بگو زودتر آماده شه دیگه!!!

وقتی مامان داشت از زیر قرآن رد م می کرد زیر لبش دعائی می خوند از اون دعاهای مادرانه خودش ،که هر مادری روز اول مدرسه رفتن بچه ش از این ورد و ووردا می خونه .

خلاصه دایی ام و راننده مون منو اول اشتباهی بردن یه مدرسه ی دیگه (دبستان معلم) در حالی که من اصلا اون جا ثبت نام نشده بودم واسه همین زنگ اول که رفتم همه ی اون کلاس اولی ها سر کلاس بودن و با هم آشنا من هم غریبه هیچ کسو نداشتم که با هاش حرف بزنم تنها بودم زنگ تفریح که خورد زدم زیر گریه و همون موقع یه خانم معلم اومد سر کلاس و دید من تنها نشستم و دارم گریه می کنم دلش به حالم سوخت و خبر خوش واشم آورده بود

:گریه نکن خانم کوچولو اشکاتو پاک کن که یه خبر خوش واست آوردم

دست منو گرفتو داد تحویل دائی ام  و رفتم مدرسه ای که می بایست برم  خیلی خوشحال شدم و رفتم مدرسه ی جدید اون مدرسه که رفتم همه دوستا ی آبجی بزرگم که کلاس پنجم بود از من به خاطر جثه ی ریز و میزم خیلی خوششون اومد سر زبون گرفتن من هم واسشون شده بود یه سرگرمی  و هی به من میگفتند یه توپ دارم قلقلی رو بخون خلاصه اینم از روز اول مدرسه رفتنم  . وقتی هم که رفتم راهنمائی همش نمره های قلابی می گرفتم (پارتی بازی ) منم که درس نمی خوندم

وقتی سال اول دبیرستان رسیدم توی یه هنرستان ثبت نام کردم شاید باورتون نشه که دوست صمیمی کلاس چهارم که خیلی وقت  بود ندیده بود مش  اونجا پیداش کردم  و یه روز عجیب و باور نکردنی بود که با چشای گریون سا جده رو بدرقه کردم  و من یه مدت ناراحت و افسرده شده بودم و بعد چند وقت دوستای جدیدی پیدا کردم و سال اول هم با تمام خوبی ها و بدی هاش گذشت و سال بعدم رشته گرافیک رو انتخاب کردم و رفتم هنرستان مدرس که اون جا هم یه دورانی داشتیم و سال بعد تو همون مدرسه با همون دوستای قدیمی ولی حالابا  یه طرز تفکر جدید  که همیشه با این تفکرم به انزوا کشیده شدم دیگه نمی تونستم مثل همیشه با دوستام بگو بخند راه بندازم و اون سالم از بس که کار عملی انجام می دادم و تا 3 نصفه شب بیدار می موندم و کار می کردم خسته شده بودم پیش خودم  گفتم می شه تو هم یه روزی دیگه مدرسه نری و بشینی تو خونه حالشو ببری ؟؟؟؟؟؟!!!؟؟

سال بعد اول مهر که بالاخره منم تموم کرده  بودم اول صبح پای تلویزیون نشسته بودم که این آهنگ قدیمی دوست داشتنی به گوشم خورد:

باز آمد بوی ماه مهر       بوی بازیهای راه مدرسه

دلم هری ریخت پائین الانم که دارم اینو می نویسم به عقب بر می گردم به روزگار گذشته  آخ که چه زود تموم شد این همه بچگی کردن و خوش بودن ،ساعت 5:30 بلند شدن و ساعت 3 به خونه رسیدن ، و یاد آوری روزای شیرین کودکی اشکمو در میاره .

 

حالا هم دارم خودمو واسه کنکور آماده می کنم و میخوام فقط و فقط گرافیک رایانه ای قبول شم

 

 

یادم آمد شوق روزگار کودکی                         مستی بهار کودکی

شور و حال کودکی بر نگردد ....

                                           دریغا

قیل و قال کودکی بر نگردد....

                                         دریغا

                                                             

                                                       

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 20:11 توسط محدثه| |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی