روزي سه بار صداي مرغ کوکو رو مي شنوم و صد بار عاشقش مي شم
روزي صد بار خودمو تو آينه مي بينم و سه بار "نگاه" مي کنم
روزها و ماههايي که صدها و هزاران بار به پرتره نقاشي شده رئيس جمهورم "مير حسين موسوي"نگاه مي کنم و ياد شعر سياوش کسرايي مي افتم"
ژاله بر گل نشان....."
گل پران کن......
در شب تيره آتشفشان کن.........."
ذهنم پراکنده کار مي کنه
فکر مي کنم که بايد اين ديوار لاجوردي شه و اون يکي نخودي
عادت کردم......
عادت کردم سه بار در روز به لباسهام ،به اکسيژن معلق هوا ،به دفترام ،به خودکارها و ماژيک هاي رنگي ام ادکلن بزنم......که سه بار در روز لادان مي و مادام روشاز بو کنم
......و دوست دارم که رنگهاي مختلف رژ لب رو پشت دستم بکشم و از اين همه رنگ لذت ببرم: شکلاتي.....صورتي.......زرشکي
اينقدر روزشمار هنري ام رو ورق زدم و توي نقاشي هاش قدم؛ که منو مي بره به دنياي قرن نوزدهمي ها
منو مي بره به روزهاي قرن شانزدهمي که ميکل آنژ داشت روي سقف کليساي سيستين نقاشي مي کرده ....
منو مي بره به روزهايي مثل الان ....در هاله اي از اميد و نا اميدي....
* شعر سرود همراهي از سياوش کسرايي
پ.ن: نمي دونم چي شد نوشتم شايد اين وب و اين قلم و کاغذ خيلي رقت انگيز شدن ..نمي دونم به هر حال نوشتم شايد براي شروعي دوباره
برای روزهایی که دوستشان دارم
برای روزهایی که دوست داشتنشان را دوست دارم
روزهایی که انتظار بودنشان را می کشم
برای مردی که بودنش را دوست دارم
آن نماد سبزش را می ستایم
و تقدس نامش را
متبرک باد نام تو
که تو می مانی

نه .......این روزها برای من کلا روزهای لعنتی هستند
چون نه درس می خونم ،نه رمان،نه فیلم زیاد می بینم
هم از دنیای دخترونه ام فاصله گرفتم کمی.....
و مهمتر از همه حال من
این شعر قشنگ شاملوست:
آدم ها و بویناکی دنیاهاشان
یکسر
دوزخی ست در کتابی
که من آن را
لغت به لغت
از بر کرده ام
تا راز بلند انزوا را
در یابم
راز عمیق چاه را
از ابتذال عطش
درست از یک روز قبلش احساس آغاز یک خاطره را داشتم ،همانطور که پارسال.
هر چند محرم بود و عزاداری ولی به شیرینی شکلات یا حتی آبنات تموم شد
پارسال بیکار بودم و خوشگذرون ولی.....امسال یه دانش آموز غیرحضوری پیش دانشگاهی
امسال محرم هم مثه سالهای دیگه خوب بود هر چند عقایدی به عقاید گذشته ام اضافه و یا تغییر کردند که همین فلسفه هام شده مایه تهوع
روز عاشورا همراه هیئت و با یه شمع نرم و سفید اومدم خونه که هر چی به خونه نزدیکتر می شدم این هم کوچک و کوچکتر می شد تا اینکه پنج مین بعد از رسیدن به خونه آب شد .....
شمع ام آب شد فقط همین.....
و حالا درست احساس پایان یک خاطره را داشتم ....همانطور که پارسال
فقط همین......
آسمون هوای ابری این قدر خودخواهه که اجازه خود نمایی به ستاره ها نمی ده و اینقدر خودشو سرخابی می کنه که چیزی برای جلب توجه کم نمی زاره
آها ...." ماه" هو می گی خب یه کارد هم به گلوی اون می زنه و خلاص!
نه نمی خوام بگم اون بی رحمه و تا این اندازه خودخواه...نه به قول سعدی:
"باران که در لطافت طبعش خلاف نیست"
چتر تنبلی بالای سرم خونه کرده و مثه اینکه قراره تا شنبه جاشو عوض نکنه
خوب می دونی؟ خودم نخواستم آخه من خیلی آدم تنبلی ام
اگه دنیا دست خودم چرخیده می شد شب تا صبح،صبح تا شب فقط موسیقی گوش می دادم شب تا صبح فقط باخ و ویوالدی صبح تا شب هم محتویات این ام.پی.فور مادر مرده
به قول محمود درخت گلابی:
"این ملال آرام ، این تنبلی ، این میل به ابطال و فراموشی از کجا آمده؟"
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز،او
ما را .....
فردا؟
قیصر امین پور
پاییز یه نسیمی رو برام فرستاده که گونه هامو،پلک هامو،موهای کپ شده و چتری مو نوازش بده
شاید می خواد نظر منو راجع به خودش تغییر بده
حتی اگر،تمام سرمایه شو،همه برگهای طلاییش رو زیر پام هم بزاره من نظرم عوض نمی شه
تا وقتی تابستون گردو رو داره و برگهاشو من نمی تونم به پاییز فکر کنم
به قول"میم"من مال فصل انگورم و برگهای درخت گردو را به برگهای زرد و فروافتاده پاییز نمی فروشم. من هم .....من هم ...
تازگی "من "عوض شدم ....
تازگی ها اون "منم"یه تغییرات کوچکی در خودش ایجاد کرده......
تازگی ها اون حس ِ،میل به ابطال و فراموشی و تنبلی در من کشته شده
تازگی ها ...درس خوندن رو شروع کرده برای یه شروع جدید
تازگی ها میل به فنجان چای هم بیشتر شده و داره تبدیل به عادت می شه
چه جوری بگم تازگی ها مهربون تر شده
تازگی ها از زندگی برای خودم یه حباب شیشه ای ساختم
تازگی ها ....با قهرمان قصه ها و رمان هایی که خوندم.......قهرمان های نقاشی هایم......قهرمان فیلم هایی که دیدم فقط می رقصم . فقط ......همین....
بيشك در قاموس زن و مردي كه پدر و مادر شدن نسل من گناه بزرگ شان است، هذياني بيش نيست "زير باران با زن خوابيدن" . حتما پردهها حسابي از خجالت پنجرهها درآمدهاند و نگذاشتهاند احيانا آفتاب و آميزش، در سوز و سوزش شكل گيري نطفه ناخواسته " نسل من" با هم شريك باشند . آفتاب كه خوب است مهتاب هم كه بخواهي نخواهي بيدار ناگزير ميدان همآغوشيهاي شبانه پدران و مادران نسل من بود هم آخر نتوانست راز اين پنجرههاي "بسته" به روي" بستر" را بفهمد.
حاضرم شرط ببندم كه رقص و رايحه باد هيچ نقشي در نقشه آن شب پدر و مادر نداشت و قطعا هيچ برگ و گلي گذرش به پوست تن مادر نخورد و به طنز ميمانست اگر احيانا كسي آن وسط ميان وظيفه دشوار همخوابگي، هوس ياس و نرگس به سرش ميزد و دلش خنكاي چمن ميخواست و بعد داغي تن. اصلا "تكليف" بود انگار ....
خط خوردم مادر! خط خوردم پدر! دسته گل آنشبتان فقط چند گرم ناقابل كمتر از حجم دلخواه جامعه مردسالارانه شد و از قضا همين جنس نابرابر نيز برشانه شهنههاي شهر سنگيني كرد. با اين همه اما گمان نكنيد به نوشته شدن بر صفحه ناصاف سرزمينم پشيمانام. نه! نگرانم مبادا ندانيد كه اصلا مشق آن شب شما براي همين خط خوردن نوشته شد و تا ابدغصه خط هاي نشسته روي صورتم را بخوريد. خب شما چه مي دانستيد بازي بيزاري جامعه از جنس دوم را ؟
ژنهايتان كه به آژانهاي ژندهپوش اين عصر آشنا نبودند تا يك طوري در هم آميزند كه من پسر زاده شوم و نه دختري كه گردن فرازياش، گردن تان را كج كند ميان در و همسايه. پس گردن بالا بگيريد كه من تنها زن خط خورده و عصیانگر تاریخ نيستم. يك دشت پر از اسب رميده پيش روست.
به ارغواني مانندم كه اگرچه نفسام پس پسك ميرود از بس كه گردن دراز كردهام تا يال و بالم بيرون كشم از سكون و ماندن اما خسته راه نيستم. ميان همجنسان ديگرم كه در هر دم نداشتههايمان را فرو مي بلعيم و در هر بازدم ، دستآوردههاي خويش را به دشت ميبخشيم. حالا هزار شكارچي و دام هم بيايد پي مان، اصلا همه مان در قفس، فردا قفس اگر خود نفس جامعه شد چه؟
درست است كه خط خوردهايم ما اما ديگر تمام شد آن روزها كه تب مي كرديم و داغ ميشد تنمان وانگار گرده و گردنمان به گل مي نشست از حجم سنگين دو گلوله گناهوارهاي كه با خود بر سينه يدك ميكشيديم. ديگربراي پنهان كردن اين دو عقاب روي سينه، دختران دشت شرم نميكنند و دوكتف استخواني را به دوسو خم نمي كنند و قوز نمي كنند و انحنائي عبث را بر قامت خويش صليب نميكشند. عقابها ميرقصند در دو سوی سینه و يال بلند "اسب تمنا" نيز موج مي گيرد بر پيكره ناب زنانه، آنگاه همه روزها روز زن ميشود و شرم نيز تنها به گاه لمس و نياز پاك و ناب، گونه سرخ و داغ ميكند ورنه شرم واقعي براي آناني است كه اگرچه در سالنامه، روزي را به نام زن سند زدهاند اما يك نيمروزهم زن را برابر با نيمه مردانهاش تاب نميآورند و مدام خط ميزنند.
اگر من زن ام، همه روزهايي كه به نام من است پیشکش همه مرداني كه فكر ميكنند براي داشتن و ديدن كودكم بايد منتظر لطف و منت بيكران مردانه شان باشم، اگر من زنم همه روزهايي كه به نام من سند خورده پیشکش به آناني كه من بايد براي چادر و چكمهام به "چه كنم" ، "چه كنم"، افتم تا مبادا دين نداشته مردان شهرم با نيش باز و پاي نازي برباد رود، اگر من زنم روزم پیشکش به آناني كه چون نامم به خاطر عشق در شناسنامه شان رفت تا ابد بايد اجازه خروج و ورود و اشتغال و تحصيل و هزار و يك كار و بار ديگر نيز با امضاء و اراده مردانه آنان برايم ممكن شود، اگر من زنم ، روزم پیشکش به آناني كه خون بهاي شان برتر است و خونبهاي يك جان كامل من برابر است با ديه ناكارآمد شدن و زار شدن تنها ابزار مردانگي شان. اگر من زنم همه روزهایم پیشکش مردانی که ...اما در عوض بگذارند ما و باقي مرداني كه فكر نمي كنند تنها کمی وزن اضافه مي توانست حقوقمان را برابر كند، عين آدم كنار هم زندگي كنيم و آنگاه همه روزهاي عالم به نام مان باشد؛ روز آدم.
منبع:کانون زنان ایرانی
انگار که دیگه آب بهش نرسه ،یه همچین حالتی
آخه هر چی دوست وبلاگ نویس داشتم یا وبشون رو حذف کردن یا هم 2، 3ماهی می شه آپ نکردن
این غمگین نیست؟
هر سال این موقع انتظار می کشم برای بعد از ماه رمضون که چه کارهایی می خوام بکنم
امسال بعد از ماه رمضون هم که باید درس بخونم
دیگه حوصله ندارم
از همه چیز خسته شدم :
ماه رمضون ، اینترنت ، روزه گرفتن ، کتاب خوندن،گرما، تابستون حتی آدمها
دیگه دوست ندارم نقش یه فاعل احمق رو تو زندگی ام بازی کنم
یک روز باید زندگی رو در کمال هوشیاری شروع کنم
"اگر خود را دز زندگی تکراری ساده حل می کرد امکان داشت زمانی برسد که او را پاک فراموش کنند"
من هم مثه نیکی جومپی در رمان "زن درریگ روان" ازساده حل شدن و زود فراموش شدن می ترسم
راستی نتیجه های امتحان خوشنویسی ام هم اومد 18 شدم
فکر 20 تو کله ام چشمک می زد
ولی خب....


