تبليغاتX
جادوی تنهایی
"کسي به فکر گل ها نيست کسي به فکر ماهي ها نيست کسي نمي خواهد باور کند که باغچه دارد مي ميرد که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهي ميشود" خيلي از زندگي دلسرد و بي انگيزه شدم زندگي توي کشوري که حقوق منو ناديده مي گيرن ،حقوق که چيزي نيست ،عقل منو نديد مي گيرن ؛شعور منو ناديده مي گيرن و براي رسيدن به قدرت به صورت هر کسي که تو راهشونه چنگ مي زنن و متوسل به دروغهاي آنچناني و تهمت هاي بيجا مي شن و احساس خطر کردم از زندگي در اين کشور که دو تا ديکتاتور بزرگ درش حکمفرمايي مي کنند من کشورم رو دوست دارم کشوري که روزي کوروش کبير اونو رهبري مي کرده و اين تمدن با شکوه رو داره و براي همينه که دوست ندارم به دست اين کله شق ها بيفته و ذره ذره آبش کنند و الان هم بعد از هزاران بار قسم خوردن اينجا تعهد مي دم که ديگه شناسنامه من بوي انتخابات به مشامش نخواهد رسيد از دولت ،از نظام، از سرودهاي حاوي متن هاي انقلابي يا چيزي تو اين مايه ها ، از کلمه ي احمدي نژاد و ولايت فقيه متفرم متفرم ، متنفر
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:13 توسط محدثه| |

برای روزهایی که دوستشان دارم
برای روزهایی که دوست داشتنشان را دوست دارم
روزهایی که انتظار بودنشان را می کشم
برای مردی که بودنش را دوست دارم
آن نماد سبزش را می ستایم
و تقدس نامش را
متبرک باد نام تو
که تو  می مانی

مردی که بودنش را دوست دارم


 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:18 توسط محدثه| |
این روزها ی لعنتی هم تموم شد یعنی دو بار در روز آمپول زدن
نه .......این روزها برای من کلا روزهای لعنتی هستند
چون نه درس می خونم ،نه رمان،نه فیلم زیاد می بینم
هم از دنیای دخترونه ام فاصله گرفتم کمی.....
و مهمتر از همه حال من
این شعر قشنگ شاملوست:

آدم ها و بویناکی دنیاهاشان                                                  
یکسر
دوزخی ست در کتابی
که من آن را
لغت به لغت
از بر کرده ام
تا راز بلند انزوا را
در یابم
راز عمیق چاه را
از ابتذال عطش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:26 توسط محدثه| |
 

درست از یک روز قبلش احساس آغاز یک خاطره را داشتم ،همانطور که پارسال.

هر چند محرم بود و عزاداری ولی به شیرینی شکلات یا حتی آبنات تموم شد

پارسال بیکار بودم و خوشگذرون ولی.....امسال یه دانش آموز غیرحضوری پیش دانشگاهی

امسال محرم هم مثه سالهای دیگه خوب بود هر چند عقایدی به عقاید گذشته ام اضافه و یا تغییر کردند که همین فلسفه هام شده مایه تهوع

روز عاشورا همراه هیئت و با یه شمع نرم و سفید اومدم خونه که هر چی به خونه نزدیکتر می شدم این هم کوچک و کوچکتر می شد تا اینکه پنج مین بعد از رسیدن به خونه آب شد .....

شمع ام آب شد فقط همین.....

و حالا درست  احساس پایان یک خاطره را داشتم ....همانطور که پارسال

فقط همین......

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 13:15 توسط محدثه| |
برای من فصل پاییز از آذر ماه معنا پیدا می کنه آخه ملایمت ها و لطافت های فصل پاییز با باران آذر شروع می شه

آسمون هوای ابری این قدر خودخواهه که اجازه خود نمایی به ستاره ها نمی ده و اینقدر خودشو سرخابی می کنه که چیزی برای جلب توجه کم نمی زاره

آها ...." ماه" هو می گی خب یه کارد هم به گلوی اون می زنه و خلاص!

نه نمی خوام بگم اون بی رحمه و تا این اندازه خودخواه...نه به قول سعدی:

"باران که در لطافت طبعش خلاف نیست"

چتر تنبلی بالای سرم خونه کرده و مثه اینکه قراره تا شنبه جاشو عوض نکنه

خوب می دونی؟ خودم نخواستم آخه من خیلی آدم تنبلی ام

اگه دنیا دست خودم چرخیده می شد شب تا صبح،صبح تا شب فقط موسیقی گوش می دادم شب تا صبح فقط باخ و ویوالدی صبح تا شب هم محتویات این ام.پی.فور مادر مرده

به قول محمود درخت گلابی:

"این ملال آرام ، این تنبلی ، این میل به ابطال و فراموشی از کجا آمده؟"

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 20:12 توسط محدثه| |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی