تبليغاتX
روزمرگی های نمناک و شاید صورتی
دارکوب بلند منقاري که نوک از حوادث تلخ و شيرين خود بر نمي دارد
بوي چوب نيم سوخته ميان باران
بوي قدم زدن درحوالي هر چه فراموشي
و وقت هاي هر چه هدر دادن
هم شاد و هم آرامم ، هم به دل خوشي هاي کوچکم قانعم
اين چند روز به قول قيصر امين پور خاکستري تر از قبل هستم
يه حس و حالي دارم که اصلا قابل وصف نيست
بيشتر دوست دارم نامجو گوش بدم،داستان هاي شبانه راديو فرهنگ گوش بدم ،دلم هوس بوي تند رنگ و روغن کرده
احساس مي کنم پوست قلبم نازک شده همه اسرار قلبمو مي بينن
وااااي اگه اينطوري باشه خيلي بيشتر از اينا بايد مواظبش باشم
نمي تونم خوب بنويسم ،منظم فکر کنم،حوصله فکر کردن به الفاظ و عبارات رو هم ندارم
شدم مثه ارنست گالوا که وقتي به بدن خودش شليک کرد شروع کرد به نوشتن آخرين فکرايي که تو مغزش بود
ولي توي اين هفته اي که گذشت 3تا کتاب خوندم و 3تا فيلم ديدم
ميگم بد نيستا؟نه؟و در عرض يک روز دو تا نقاشي رنگ و روغن کشيدم
خب ؛ اين شد يه چيزي
فعلا به دو هدف زنده ام  يکي اش خريدن يه پازل هزار و دويست تکه اي با طرحي از نقاشي از مارک شاگال هست
دومينش هم شما بايد بهتر بدونيد خريدن يه جون جووني به نام لاک پشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:7  توسط محدثه  | 

پابندم
به سنتي که سزا نيست
به باوري که مرا نيست
به بخت , بختک سنگي
به ظلمتي که روا نيست

خاموشم
که شهر خرده نگيرد
که مرد خرده نگيرد
که عقل خرده نگيرد
که درد خرده نگيرد

مي گردم
در اين تسلسل بسته
براي روزنه اي باز
بلند ميشوم از خويش
به پاس ديدن پرواز

 

همه چيز در هاله اي از سکوتي بي معنا و ناشناخته پيچيده است
صداي قلپ قلپ آبي که براي اين ماهي هاي رقاصه يک نواي آهنگين است
صداي دکتري که هميشه در اين ساعت از تلويزيون پخش مي شود به گوش مي رسد ولي باز هم حکايت بي معنا بودن هميشگي را دارد
يا بوم سفيدي که خطوط مدادي روي آن نقش بسته است و روي سه پايه اي چوبي نشسته اين هم ناله مي کند از نبودن معنا ؛در آن اتاق تاريک و بهم ريخته
ولي من بي معنا و گنگ بودن تمام وسايلي که روي ميز کامپيوترم ريخته شدن چه مانيتور ،چه اين تلويزيون بي آنتن ،چه اين کيس پيري که برام بيشتر از 9سال کار کرده رو از همه کس و همه چيز بيشر حس ميکنم
ولي خودم از اون خلايي که مي گفتم از اون پوچي يا از اون روزمرگي در اومدم چند تا کتاب نخونده دارم که اونا رو بايد بخونم چند وقت پيش يه مسافرت 4 روزه داشتم يه سفر زيارتي بود و مي شه گفت يه جورايي فرهنگي
اين چند روز يه چيزايي رو ديدم که تا حالا اصلا فکرشم نمي کردم
يه خانواده هايي که به بوي گند فاضلاب کوچه شون عادت کرده بودن يا همون تکه نوني رو که داشتند رو با مهمونشون تقسيم مي کردند يا جدا از اونها يه خانواده هايي بودن که در عمق فقر فرهنگي فرو رفته بودن اصلا فکرشم نمي کردم که توي اين دوره و زمونه يه همچين فرهنگهايي وجود داشته باشه فکر مي کردم اين فرهنگها مال قرن 13،14 باشه يا حداقل با مدرنيته شدن رو به زوال رفته باشن  ولي متاسفانه اونجا ريخته بود از اين جور تفکرات که افسردگي تلخي رو به دنبال داره
"تبعيض جنسيتي"يعني هنوز زن  رو ابزار پست خاکي  و برده خدمتگزار خاک مي دونن
گريه داره وقتي که زن خودش رو موجود حقيري مي دونه که براي خدمتگزاري آفريده شده که نه تنها مرد حتي زن هاشون هم از گفتن اسم و هويت زن خجالت مي کشن و براي نام بردن يک زن آشنا يا حتي فاميل اونو به اسم پسرش صدا مي زنن نمي گن مثلا فريبا خانوم اگه اسم پسرش علي باشه صداش مي زنن مادر علي  اين واقعا گريه داره
از هر چيزي که مختص زنها باشه به عنوان يک ضعف ياد مي کنن
اگر يه خانوم پسراش زيادتر از دختراش باشه نازش بيشتر خريدار داره
اگر حامله باشه تمام نذر و نيازاش ،تمام استرس و دلهره هاش ،تمام هم و غم اش اينکه يه وقت بچش دختر نشه ها!!!
که اطرافيانش اونو اينطوري دلداري مي دن:
نترس حالا يه دختر هم بد نيست کاراي خونتو مي کنه مي شه کمک دستت
به اين مي گن افسردگي تلخ
که راست مي گفت نيچه"
"افسردگي بهايي است که انسان براي شناخت خود مي پردازد هر چه عميق تر به زندگي بنگري به همان مقدار هم عميق تر رنج مي کشي"
ولي همه جاي ايران اين مشکل رو داره چه توي قانون چه توي.....ولي شدت داره هر جا عقب مونده تر اين مشکل بيشتر
همه ي اعتماد به نفس يک زن ايراني در درجه ي اول به ظاهر فريبنده و ميزان زيبايي عامه پسندش نسبت داده مي شه تا به شخصيت،معلومات،رفتار و خصوصيات اخلاقيش
زن ايراني انگار آفريده شده براي پوشاندن کمبود هاي ديگران و در عين حال براي اينکه سکوت کند و هميشه لبخند زنان رضايت خود را از نقشهايي که برايش در نظر مي گيرند اعلام دارد
زن ايراني بايد در سايه بماند چون به خاطر زن بودن به اندازه کافي مجرم است !
ابراز نارضايتي کردن ها ،..غم ها را بيرون ريختن ها و شکوه کردنهايش همه ناشي از عقده هاي روانيش قلمداد مي شود.
زن ايراني مي ترسد با اسم و فاميل غير مستعار حتي داستان بنويسد !
...چرا که هزاران هزار انگشت اتهام به سويش روانه مي شود...رازهايش برملا مي شود و در حلقه اي از عيب جويان ،خشمگينان و فرصت طلبان گرفتار مي شود.
زن ايراني مي ترسد حتي درد و دل کند !
زن ايراني مي ترسد جز خوشبختي حس ديگري را در وجود خود بروز دهد!....
خوشبختي.....خوشبختي......خوشبختي......بخت......بخت....بخت!...دم بخت!.....ازدواج!....فرزند!....شوهر! اينها يعني زن خوشبخت ايراني
زن ايراني حتي پس از ازدواج و به اصطلاح خوشبخت شدنش هم حق ندارد خودش باشد !او حق ندارد بگويد قبل از ازدواج دوست داشته و دوست داشته شده است
زن ايراني چون زن است بايد سانسور شود تا خواستني گردد
زن ايراني خود را سانسور مي کند چون جامعه ،عرف و فرهنگ کشورش سانسور شده اش را مي پسندد و به آن اجازه ادامه حيات و قرار گرفتن در ميان سيل خروشان آدميان را مي دهد،
زن ايراني دوست دارد زندگي کند اگر زندگيش را سانسور نکنند و نخواهند که سانسور کند او براستي خوشبخت خواهد بود....!
با همه ي اين وجود همه ي زنهاي فهميده ايراني به زن بودنشان افتخار مي کنند و ابدا دوست ندارند جايگزين يک مرد شوند
چون زن هستند ،چون مادر مي شن
چون از روح لطيف و ظريفي برخوردارن وچون خدا تمام زيباييها و کمالات رو در وجود زن قرار داده بدون هيچ کم و کاستي
من هم به زن بودنم افتخار مي کنم چون.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:55  توسط محدثه  | 


خيلي دلم تنگ شده بود خيليچقد اين حسو دوست دارم همينو مي گم همين حسي که موقع نوشتن واسه وبلاگم بهم دست مي ده
از بس حرف نزدم زبونم تو دهنم گم شده
يه جورايي دارم دچار ياس قلسفي مي شم نه از نوع منفيش که از نوع مثبتش
آره!!!دوست ندارم مذهبم در سطح روحم باشه دوست دارم مذهبم عميق باشه  وبا يه لايه اي ضخيم
دوست ندارم مثه آدماي احمق و کودن هر ديني هر مذهبي که به خوردم بدن منم قورتش بدم
نه نه نه فک نکنيد از اسلام و دينم گريزان شدم گفتم که از نوع مثبتش
اجازه بده واضحتر بگم دوست دارم دينم مذهبم که همون اسلام باشه و شيعه از عمق وجودم باشه
از لايه هاي زيزين وجودم ريشه گرفته باشه
به نظرم آدما بايد به اين نياز فطريشون بيشتر توجه کنند و البته عميقتر شايد همه ي اينا واسه اين باشه که زيادي کتاباي شريعتي رو مي خونم
وااي بارون داره کاغذ سپيدمو نمدار مي کنه
يه جوورايي اين روزا مغزم با سئوالات فلسفي خودشو درگير کرده
مي خوام به زبون هملت حرف بزنم اصلا زندگي به اندازه دردي که آدم مي کشه مي ارزه؟
البته اينو که شوخي مي کنم (به قول بزرگ علوي)
مي بيني حرفها از دستم در رفتن
شما مي گيد چه کار کنم؟
چه کار کنم که مذهبم ريشه دار شه از لايه هاي زيرينم
مورچه ها هم انگار دوست دارن با من شريک باشن جلوي من که مي رسن متوقف مي شن
ووووي اينا هم دوس دارن ادمو قلقلک بدن!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:7  توسط محدثه  | 

می دمد شبگیر فروردین

 و من

هنوز بیدارم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 16:26  توسط محدثه  | 

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

بهتر آنست که من خاطر خود خوش دارم

اوضاع و احوالم خیلی خوش نیست ولی به قول حافظ "بهتر آنست که من خاطر خود خوش دارم"

بعضی وقتها فکر می کنم اون حرفهایی رو که رو دلم سنگینی می کنه رو جلوشون می گیرم که نیان رو کاغذم نمی دونم چرا شاید هنوز اونقدرها با وبم صمیمی نشدم

مثلا خیلی دوست داشتم از صحنه ای که دلم رو خراشوند بنیوسم  که چرا وقتی یه پسر بچه ُشیشه ماشینی رو تمیز کنه جوابش یه پس گردنیه زبر و خشنه ولش کن دوست ندارم شماها رو هم ناراحت کنم  به قول خواهرم وبلاگت شده "بیت الحزن"وقتی بابا و مامان خونه نباشن اوضاع این ریختیه دیگه:هرکسی پی کار خودش می چرخه یکی پای تلویزیون نشسته یکی دیوان حافظ رو دستش گرفته و با احساسات دروغین(گریه و اشک و آه)حافظ می خونه یکی هم درس لابد اون یکی هم اس ام اس بازی  معمولا این جور مواقع یه صدای دلگرم کننده مثه افتخاری هم به گوشت میرسه نه بابا!به گوشت می رسه چیه منفجر می شه احساس بابام رو هم می تونم از۲۶۰کیلومتری حس کنم طفلی بابام اون الان تمام های و هویش جمع کردنه یه دونه رای هست بعضی وقت ها تو خلوت خودم واسه مظلومیت یا نمی دونم اسمشو چی باید بزارم آروم بودن یا صبور بودن بیش از حد بابام گریه می کنم نمی دونم شایدم از فرط دلتنگی باشه یا ....چمیدونم یه چیزی تو دلم می گه :اینا رو نگو هو می شی طفلک نه(!)باید عکسشو بکشم هر جور شده آره(!)یه بار متنمو از اول تا آخر می خونم چه حرفایی زدم حرفای روزمره یه بچه مزلف بی سواد کودن چه .......هم

پ.ن:راستی کامم خراب شده یه جورایی عمر خودشو کرده

پ.ن۲:تلفونمون هم قطع شده پس بنابراین من حتی متنمو باید تو کافی نت تایپ کنم الانم کافی نتم دیگه ذلیل از اینام موجه تر؟!

پ.ن۳:عنوان متن از "بارمن شوخ طبع"فیلم "ایرمای نازنین "برداشته شده

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:38  توسط محدثه  |